در پریشانی تندر و باد
و سپیده دمی سیال
در اندیشه ی ابری خونبار
آن چه در من نهادی
طلسمی ست
ویران کننده ی
اسارت و تنهایی
شبگیران
آن دم
که زنجره های بی تاب
سکون تیرگی را به سخره می گیرند
و آن دم
که شب بو های خاموش
ورد معطر خویش را بر آبی و خاکی
تلاوت می کنند
پلک های نمناک من
در پی نشانی از نفس های تو
هوای شهر را ورق می زنند...
نگاهت
تازیانه است و حلاوت
و زبانت
آ میزه ای از گزش ها و نوازش ها
با تو
خود نمی دانم که کیستم؟
لطافت آویشنی در تابش بهار
و یا
نکوهش خاربنی در خشکی صحرا؟
هر شب
گهواره ی پریشان من
در دست بادهاست
قاصدانی گستاخ و مهرورز
از سوی تو
که گاه
بی رحم و ناگوار
لطمه ام می زنند
و گاه
حریری از بهار
بر پیکرم
می کشند...
گویی
هزارسال است
که هرشب یاد تو
سایه ای ست لغزنده از نوازش و گرمی
که به آ رامی
بر گونه ام دست می کشد
مروارید تو را در چشمانم می کارد
و از مژه هایم
حصاری محکم
بر گرد آن فرو می بندد...