بی تو
محموله ای ست از بار جهان
بر شانه های من
و اندوهی که مرا در خود
استحاله ای دردناک می دهد
دریغا
معمای خویش
راز سر به مهریست
که در افسون تیره ی شب
پیوسته با من است
آن دم
که بغضی مبهم
سینه ام را
تا شیشه ی نگاه
در خود می فشارد
نمی دانم که ساحت کدامین میدان
فریادم را به پروازی ابدی
در خود
فرا میخواند؟
گفتی که به خویشم وا می گذاری
تا بار آتش و خاکستر را
بر گردونه ی حس ملتهبم
تا جایگاه هدایت برم
اما نمی دانی که من
درتقدیر هماره ی خویش
قلبم را به آتش تیزی سپرده ام
که بسترنرم خاکستر را
هرگز
درخواب هم نمی بیند.