تبليغاتX
~~ گناه عشق ~~ - ...
...
آن روز وقتی که باران می بارید در انتظار تو بودم.تو و آواز برگ.صدایی در درون من نام تو را می خواند.و

باران پیوسته می بارید...

به پایان زمان چیزی بیشتر از هذیان ستاره ها نمانده بود.سپیده در اسارت بود ومن در زنجیرهای گران.

و باران همچنان می بارید...

بدون تو بر چرخان ترین نقطه ی زمین ایستاده بودم ولی با یاد تو به سر میبردم.گیسوانت شاهپرک های

گریزان را می مانست بر چهره ی مات صحراوچشم هایت ستاره هایی را در دورترین گوشه های تاریک

زمین. لبخند بر لبانت ماسیده بود.بر چهره ات منحنی های رنگین نور می چرخیدند.و باران همچنان

می بارید...

من از سرزمینی دور دست ورازآلود برگشته بودم.دستهایم سرشار از حسرتی ها و اشکها بود.درختی در

 سینه ام جوانه می زد.گیسوانم خیس و پریشان بود.و تو همچنان که بر جای خویش ایستاده بودی دور و

دورتر می شدی.من به سوی تو می آمدم.و باران همچنان می بارید...

آن روز حیرتم را پرواز نوری در هم می شکست.پرنده ای سنگین بال به سرزمین شعر من فرود می

آمد.باران مهتاب را می شست وشکوفه های سپید سیب را نیز. شعله ی عشق در قلب کوچک بنفشه

ها سرکش تر می شد.باران گیسوان بلند گندم ها را پریشان می کرد.بیدها در فاصله ی ثابت میان من و

توبه باران گوش سپرده بودند.من در برابر تو ودر خیال توبودم.و باران همچنان می بارید...

 

آن روز وقتی که باران می بارید در انتظار تو بودم.در انتظار بازگشت تو.ابرها پنجه می فشردند.و من تورا

می سرودم.چشمهایم چشم هایت را .و قلبم سرنوشتت را.وباران همچنان می بارید...

آن روز زیر باران تو از من دور می شدی ومن به تو نزدیک.فاصله ی بین من وتو ثابت بود.نارون ها چشم

می گشودند و به باران دل می سپردند.پنجره ها خیس وساکت بودند.در دست های تو زمان بود

وپروانه های رقصان سکوت.در افق دوردست نگاه تو شقایق ها می روییدنداما لب های توصخره هایی

رامی مانست صبور و خویشتن دار.وباران همچنان می بارید...

آن روز وقتی که باران می باریدمن جوانه ها را می دیدم که در نگاه باران می شکفت.در انتظار تو بودم

ولی تو در دورترین نقطه ی زمین ایستاده بودی.در نگاهت دیوارها بالا می رفت.به من می نگریستی اما

مرا نمی یافتی.دست مرا می فشردی ولی در فاصله ی ثابت میان من وتو چاهی دهان می گشود.وباران

همچنان میبارید. 


ازتو عبور کرده ام

چونان که نسیم از گردنه های دشوار

راه گریز بر من بسته نیست

چرا که به هیاهوی لرزان قدم های خویش

در گردش هوا

گوش سپرده ام

تا جای پای پلک های بلندم را

در فاصله ی میان شوراب و گندمزار

تنظیم کنم

زمان حرکت خطی ثانیه ها نبود

چرخه ی گیجاگیج نفس های تو بود

در تراوش از پوسته ی حبابی

که عشق اش می پندارند

بیرون

باران پاییزی

غبار مرگ اندود نفس های شهر را می روبد

واینجا

در محبس دیوار راه گریز بر من بسته نیست

چرا که نظاره گر جویبار اشک خویشم

در برهوت کاغذهای بی دفتر




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت 10:25 توسط ..:: فرشید ::..